زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
چه شبهایی رقیه از فراقت، سخت در تب بود چه تقدیری که وصل ما، خرابه، در دل شب بود چنان تار است چشمانم که باور کن نفهمیدم سکینه شانه زد موی مرا یا عمه زینب بود همیشه وقت دیدارت لباسِ خوب پوشیدم حـلالم کن اگر امشب لباسم نامـرتب بود چه شبها که گرسنه ماندم اما شکر حق کردم رقیه محضر پروردگارِ خود، مؤدب بود اسیر ظالمی بودم که بی علت کتک میزد میان لشکر کوفه به بیرحمی ملقّب بود نپرس از ازدحـام مردم و بازارِ طولانی چه بازاری! چه بازاری! شلوغ و پُر مخاطب بود نمیگویم در آن مجلس چه گفت آن مردک شامی فقط بابا بدان که دخترت خیلی معذب بود به جای این همه هجران، تو را محکم بغل کردم خلاصه این بغل کردن، مرا پایان مطلب بود |